X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

تابلو های دوست نداشتنی

سه‌شنبه 20 مرداد 1394 ساعت 23:25

زهرا دوستم بود . دختر همسایه ی خانه ی بی بی ، هفت سال از من بزرگتر بود . دوستم داشت ،من هم دوستش داشتم . همسایه بودیم ، هم جنس ، هم سلیقه و هر دو تنها . 

بماند که سال ها بعد شد عروس خانواده اما زهرا برای من هنوز هم همان زهرای آن روزها بود . 

آن روز های کشدار ، سرگرمی های ما خیلی محدود بود . 

اصلا آن روزها همه چیزمان و بیشتر از آن همه چیز ، ما بودیم که محدود بودیم به حدودی که نمی فهمیدیمشان . 

تنها در خیال هایمان و آرزو هایمان و امید به روزهای خوبی که شنیده بودیم در راه است ، بال می زدیم .  

ما دخترکان خوبی بودیم . شاید اگر روزگارمان روزگار بهتری بود خوب تر هم می ماندیم . 

هر کداممان یکی دو نوار کاست داشتیم که میلیون ها بار با هم گوش کرده بودیم . کارت پستال هایی که به در و دیوار اتاقمان چسبانده بودیم و لباس هایی که به هم قرض می دادیم و چهل تکه هایی که زیر درخت های باغچه پهن میکردیم و بساط خاله بازی رویش میچیدیم . 


آن روزها کمتر بازی میکردیم . میگفت کار دارم  . 

بابا انتقالی گرفته بود و ما به زودی می رفتیم ۱۵۰۰ کیلومتر آن طرف تر از شهرمان . 

یک روز آمد و بسته ای به دستم داد و گفت "خدا کنه خوشت بیاد".

یک تابلوی قاب شده ی ۵۰ در ۵۰ .

تصویر دخترک زیبایی که چهره و دستانش نقاشی  و لباس ها و تزییناتش ماهرانه پولک دوزی شده بود .

دختر از دست هایش به صلیبی بسته شده و تیر بزرگی به قلبش فرو رفته بود . 

اشک از چشم و خون از قلبش جاری بود و این همه ی فهم طراح بود  از مفهومی که اسمش را گذاشته بود عشق  .!


 تابلو را دوست نداشتم . چشمهای دخترک سرد و بی روح بود و تصویری که از عشق روی پارچه نقش بسته بود وحشتناک . 

هیچ وقت آن را به دیوار اتاقم نزدم . حتی هیچ وقت دیگر نگاهش نکردم و حتی نمیدانم بعد ها مامان با آن تابلو چه کرد . 


برایش خیلی زحمت کشیده بود . بدون اجازه ی مادرش پارچه را داده بود به نقاش و دور از چشم همه ، وقتهایی که تنها بود سوزن دوزیش کرده بود . روزی هم که برای قاب گرفتنش رفته  و کمی دیر به خانه برگشته بود ، حسابی از خجالتش در آمده بودند . 

همه ی این ها را میدانستم اما طاقت نگاه کردن به چشمای دخترک توی تابلو را نداشتم . 

آرزو میکردم کاش زشت بود ، به جای داشتن آن دو تا چشم آهویی ، کور بود و به جای تیر عشق تیر مرگ به قلبش نشسته بود . 

سوزن دوزی های پر زرق و برق نمیتوانست جای برق نداشته ی چشمهایش را پر کند ، نگاهش یک چیزی کم داشت . 

چیزی که بعد ها فهمیدم اسمش آزادی ست  ... 

نظرات (4)
دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 12:44
منم یکی از این تابلوها دارم.خودم دوخته بودم زمانی که دختر خونه بودم.بعدش بابام نگه ش داشت زده بود به اتاقش وقت سیگار کشیدن خیره ش میشد با لبخند.وقتی که مرد به مادرم گفتم بندازش دور
گفت بابات دوسش داشت گفتم واسه همین میگم بندازش دور..اما اینکارو نکرد .الان مامانم وقت چایی خوردن خیره ش میشه میگه یادته وقتی می دوختیش بابات چقد نگران چشات بود؟حالا این تابلو شده آینه دق..زجر ..بغض
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فقط خدا میدونه بابا به چی لبخند میزده .....
پنج‌شنبه 22 مرداد 1394 ساعت 10:06
چه خوبه که مجال بیشتری برای نوشتن پیدا کردی .
بنویس .
می خوانم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که میخوانی
به لطف یک دوست من هم گاهی شیدایی میکنم
پنج‌شنبه 22 مرداد 1394 ساعت 10:03
من هم چنین تصویری از عشق را سال ها پیش دیده ام . قلب تیر خورده و خونین این روزها نماد خوبی برای عشق نیست .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیچوقت نماد خوبی نبوده هیچوقت
پنج‌شنبه 22 مرداد 1394 ساعت 01:06
«آن روزهای کشدار، سرگرمی‌های ما خیلی محدود بود» ولی زندگی‌هامان واقعی بود. واقعی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زندگی ها واقعی تر بود هر چند محدود تر
الان هم به نوعی محدودیم
به حدودی دیگر

ممنون از حضورت
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.